۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

پهلوی سوم

ناپلئون زمانی گفته بود تخت سلطنت چیزی بیش از یک صندلی چوبی آراسته به پارچه ای مخملی و زیور آلات نیست، مهم آن است که چه کسی روی آن بنشیند و تاریخ درباره کردار و میراث او چه قضاوتی بکند. قضاوت تاریخ در مورد پادشاهان پهلوی اگر به سلیقه صادق خلخالی و حزب توده ای که از نامزدی او در اولین انتخابات ریاست جمهوری پس از سقوط شاه حمایت می کرد واگذار شود ما طبیعتا با «مستبدانی» روبرو هستیم که گویا از بام تا شام و به دستور لندن و واشنگتن مشغول امضای قراردادهای اسارتبار و ضد ملی بوده اند و به تنها چیزی که فکر نمی کرده اند اندکی خوشبختی و سعادت ملت ایران بوده است.

یکی از منابع خبری با سابقه که علیرغم فوران سایت های جدید و جوان گرا پس از پیدایش جنبش سبز هنوز منبعی برای خواندن تحلیل های منطقی با زبانی روشنگرانه و روزنامه نگاری حرفه ای است سایت «پیک نت» می باشد که ظاهرا توسط بخشی از هواداران حزب توده اما با گرایش انتقادی به بعضی از سیاست های دربست روسی آن اداره می شود.

با این حال به علت چپ گرایی گردانندگان این سایت و مخالفت پرسابقه آنها با پادشاهان پهلوی در گذشته، و حال، گاه به مقایسه های تاریخی بی پایه ای در صفحات این سایت بر می خوریم که تفاسیر معقولانه و منصفانه این هم میهنان ما را هم به زیر سئوال می برد. از جمله چاپ تصاویر تمام قد رضا شاه و محمد رضا شاه و علی خامنه ای در کنار هم و هر سه را به عنوان «سه دیکتاتور معاصر ایران» معرفی کردن!

ناپلئون زمانی گفته بود تخت سلطنت چیزی بیش از یک صندلی چوبی آراسته به پارچه ای مخملی و زیور آلات نیست، مهم آن است که چه کسی روی آن بنشیند و تاریخ درباره کردار و میراث او چه قضاوتی بکند.

قضاوت تاریخ در مورد پادشاهان پهلوی اگر به سلیقه صادق خلخالی و حزب توده ای که از نامزدی او در اولین انتخابات ریاست جمهوری پس از سقوط شاه حمایت می کرد واگذار شود ما طبیعتا با «مستبدانی» روبرو هستیم که گویا از بام تا شام و به دستور لندن و واشنگتن مشغول امضای قراردادهای اسارتبار و ضد ملی بوده اند و به تنها چیزی که فکر نمی کرده اند اندکی خوشبختی و سعادت ملت ایران بوده است.

بر همین منوال اگر قضاوت ما در مورد حزب توده و نقش آن در تاریخ معاصر ایران تنها به وابستگی بی چون وچرای رهبری آن به کرملین باشد منکر این حقیقت خواهیم شد که بدون وجود حزب توده دو نسل از روشنفکران و متفکرین سیاسی ما اصولا وجود خارجی هم نداشتند.

بسیاری از مفسران و باختر شناسان معتقدند که هیچ ملتی در دنیا وجود ندارد که به اندازه ما ایرانیان بجای نگاه به آینده و برنامه ریزی برای آن دائم به تاریخ گذشته آن مراجعه و اسیر آن باشد.

واقعیت آن است که هم رضا شاه، هم محمد رضا شاه و هم بسیاری از رهبران و اعضای حزب توده و همه آن سازمانهایی که به نوعی از میراث سیاسی و اندیشه های آن بعدها متولد شدند، به یک اندازه در خوشبختی و متاسفانه شوربختی دیروز و امروز ایران و ایرانیان سهیم بوده اند.

بسیاری از کادرهای حزب توده پس از ۲۸ مرداد از رجال سیاسی، و به قول غلامرضا افخمی نخبگان و اجرا کنندگان واقعی آمال و آرزوهای محمد رضا شاه برای پیشرفت و نوسازی ایران شدند.

دکتر اکبر اعتماد که باید از او بعنوان پدر دانش هسته ای ایران یاد کرد در کتاب خاطرات خود می نویسد که پس از کسب درجه دکترای فیزیک هسته ای از دانشگاه لوزان روزی از روزنامه فروش سر محل خود می شنود که شاه در سفر به اروپا در دهه ۶۰ میلادی خواهان بازگشت دانش آموختگان و متخصصین ایرانی خارج کشور برای صنعتی کردن و نوسازی میهن خود شده است.

او پس از بازگشت به کشور با این هدف از طریق مشاوران نزدیک به شاه به او اطلاع می دهد که حاضر به هرگونه همکاری و به کارگیری دانش و تخصص خود برای دست یابی ایران به انرژی صلح آمیز هسته ای است ولی شک دارد که حکومت به خاطر عضویت او در سازمان جوانان حزب توده در گذشته برای پیشبرد برنامه هایش به او اعتماد کافی داشته باشد. شاه فقید در پاسخ مستقیم به او می گوید گذشته او متعلق به گذشته و خودش است و اگر او به آینده ایران و پیشرفت مردم و کشور پایبند است هیچ چیزی نباید مانع کار او شود. و این تعهد شاه تا جایی بود که به قول دکتر رضا قاسمی سفیر وقت ایران در کویت در یکی از مراسم نوروزی در کاخ نیاوران جمعیت سفرا و وزرا و نمایندگان خارجی و با لباسهای رسمی مدتی بیش از اندازه معمول در انتظار دیدار با شاه مانده بودند و به آنها گفته شده بود که او یک ملاقات خصوصی و مهم دارد که باید تمام شود، که در پایان آن ملاقات دکتر اکبر اعتماد به تنهایی با چندین پرونده بزرگ زیر بغلش از اتاق شاه خارج می شود و مراسم نوروزی به پیش می رود.

این محمد رضا شاه آیا در کنار علی خامنه ای جا می گیرد؟ مستبدی که در زیر ولایت خونینش هزاران توده ای و غیر توده ای از فرزندان ایران زمین در حال حاضر در سیاهچالهای اوین و زندانهای اطلاعات سپاه تنها به خاطر اینکه ملیجک او را به نمایندگی ملت ایران قبول ندارند یا در زیر شکنجه و یا روی تخت بیمارستانها قرار دارند.

چه مزیتی بر داشتن یک «جمهوری» بر نظام مشروطه پادشاهی وجود داشت و دارد اگر این «جمهوری» هیچ چیز دیگری جز جنگ و جهل و جنایت و جنون برای ملت ایران به ارمغان نیاورده باشد؟

میراث رضا شاه و محمد رضا شاه برای مردم ما حداقل این بوده است که ایران فراموش شده در تاریخ را که فقط با گربه و فرش آن می شناختند بار دیگر به عنوان ملتی پیشرو، تاریخی و نوجو به جهان معرفی کنند و خواستار سربلندی و سعادت مردم آن بوده اند. خودشان هم نهایتا بهای اشتباهات و نادیده گرفتن آرمانهای انقلاب مشروطیت را پرداختند. نقب به تاریخ و فراموش کردن خدمات آنها و یا مترادف دانستن همیشگی مفهوم سلطنت با استبداد در واقع بستن راه آینده نگری ملت ما و اولویت های ضروری آن در این روزگار سیاه است.

امروز نکوهش و انتقاد از محمد رضا شاه دیگر هنر و افتخاری نیست. شهامت سیاسی آنست که قبول کنیم که ما ارتجاع و فاشیسم مذهبی و وحشت بزرگ را به حکومت هرچند غیردموکرات اما ایرانی و همسو با اعتلا و آبروی ایرانیان او ترجیح دادیم.

ایران ما می تواند و باید با توسل به نیروی عظیم نسل جدید، روشنفکران ملی و دینی میهن دوست، زنان و دانشجویان، کارگران و کشاورزان و همه اصناف و اقشار سراسر خاک زرخیز و مقدس خود از این شام تاریک به سوی روشنایی و آزادی گام بردارد. این مهم علاوه بر همت زنان و مردان آزاده به یک نماد همبستگی در این برهه و در سطح بین المللی نیز نیاز دارد.

مشکل اما در آن است که چند تن از ما حاضر به قبول و پذیرش نقش رهبری افراد و سازمانهایی که در سی سال گذشته با آنها اختلاف مسلکی و سیاسی داشته ایم بر جنبش آزادیخواهی کشور هستیم؟ آیا نیروهای ملی و مذهبی ما زیر بار یک رهبری چپ و سکیولار می روند؟ آیا جمهوری خواهان ما حاضر به پیروی از برنامه های مشروطه خواهان ما هستند؟ آیا نسل جوان ایران دیگر از رویای رنگ باخته «جامعه بی طبقه توحیدی» طرفداری می کند؟ آیا زنان قهرمان ما سازمانهای مذهبی و مردسالار ما را اصولا قبول می کنند؟ چه نهاد و نماینده ای باید از سوی ملت ایران با جهان خارج گفتگو و تعامل داشته باشد و مقبول دیپلماسی آنها باشد؟

اینجاست که نقش رضا پهلوی به عنوان هماهنگ کننده همه آزادیخواهان سبز ایرانی که دل در گرو سعادت و خوشبختی مردم خود دارند در حال حاضر از اهمیت بیشتری برخوردار شده است.

باید باور کنیم که در میان ما ایرانیان به عنوان یک ملت همبسته و تاریخی نه امروز، بلکه فردا هم تمام این سلایق و مشربهای گوناگون سیاسی و دینی و اجتماعی و گاه متضاد جاری وجود خواهد داشت و تلاش برای حذف یا نادیده گرفتن آنها از روی خودکامگی و غرور و عدم مدارا امری نه تنها نکوهیده بلکه بیهوده است.

هیچ یک از سازمانهای سیاسی و شخصیتهای مبارز نیز در حال حاضر به اندازه رضا پهلوی از فرای این طیف وسیع عقاید و مرامهای سیاسی برای اتحاد و همبستگی میان آنها و نهایتا در مسیر پایان دادن به عمر نکبت بار ولایت فقیه عمل و فعالیت نمی کند.

از آنگذشته آنقدر که بسیاری از فعالان اپوزیسون ما خود را در مقام های رئیس جمهوری و رهبری جنبش و غیره قلمداد و معرفی میکنند او حتی خود را شاهزاده هم که مستحق آن است نمی خواند و برای جلوگیری از بروز اختلاف با سایر هم میهنان خود را فقط رضا پهلوی در میان آنها و در انظار جهانی معرفی میکند.

پذیرش رضا پهلوی تنها به عنوان نماد همبستگی نیروهای اپوزیسیون، نه رهبری بر آنها، در این مرحله حساس تاریخ کشور انتخاب میان «احیای سلطنت و استبداد» در مقابل «تداوم جمهوری و دموکراسی» نیست. این انتخابی تاریخی میان تلاش و حرکتی معقولانه برای نجات میهن و مردم آن در برابر پذیرش زوال هر دوی آنها در صورت ادامه حکومت ولایت فقیه است.

احمد وحدت خواه

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

مرا بر اساس افکار خودم قضاوت کنيد، گفت‌وگوی اختر قاسمی با شاهزاده رضا پهلوی

من [با گذشته] برخورد کرده‌ام، نه يک بار، نه دو بار. آخرين‌اش هم به شکلی بسيار وسيع‌تر و مشخص‌تر در کتابی به نام "ساعت انتخاب" که سال پيش به زبان فرانسه منتشر گرديد... من فقط يک سئوال عملی طرح ‌کنم. آيا شما خوش‌تان می‌آيد که قضاوت من از شما بر مبنای عمل‌کرد والدين‌تان باشد؟... شما مرا بر اساس افکار خودم و رفتار خودم می‌خواهيد قضاوت کنيد يا اين که فکر می‌کنيد به شکل ژنتيکی بنده تفکرات و سياست و شرايط زمان پدرم را به ارث برده‌ام؟

در نشست سالانه‌ی جامعه‌ی بين‌المللی حقوق بشر که به مدت دو روز در شهر بن آلمان برگزار شد از رضا پهلوی، وليعهد سابق ايران نيز به عنوان فعال اپوزيسيون ايران، دعوت به عمل آمده‌بود. در زير بخشی از مصاحبه‌ای که با او داشتم را می‌خوانيد:


ضمن سپاس از اين‌که وقت‌تان را به من داديد. شما هميشه از اتحاد حرف زده‌ايد، چرا تا کنون نتوانسته‌ايد نيروهای اپوزيسيون را حول محورهايی که گفته‌ايد گرد آوريد؟ آيا دليل اين‌که اين نيروها حمايت نکرده‌اند اين نيست که شما با گذشته و زمانی که پدرتان مسئوليت داشته‌اند برخورد نکرده‌ايد؟

رضا پهلوی ـ من برخورد کرده‌ام، نه يک بار نه دو بار. آخرين‌اش هم به شکلی بسيار وسيع‌تر و مشخص‌تر در کتابی به نام «ساعت انتخاب» که سال پيش به زبان فرانسه منتشر گرديد. ترجمه‌اش هم به فارسی موجود است که می‌توانيد در کتابخانه‌ها پيدا کنيد. برخورد بسيار شفاف و مشخصی با آن مسائل کرده‌ام. ضمن اين که اين مسائل را با بسياری از افراد در طول اين سال‌ها نيز در ميان گذاشته‌ام؛ از احزاب بگيريد تا چهره‌های سرشناس سياسی و يا فکری‌. حالا اگر به اندازه‌ی کافی شنيده‌نشده، بيش‌تر امر ابزاری و عليحده‌ای است. اين‌ها به کنار، من فقط يک سئوال عملی در مقابل اين سئوال شما طرح کنم. آيا شما خوش‌تان می‌آيد که قضاوت من از شما برمبنای عمل‌کرد والدين‌تان باشد؟

خير، ولی مسئله اين است که شما معرف يک نظام هستيد.
- اگر مبنای شما برخورد با نظام است، نظام پادشاهی يک نظام است. نظام را می‌خواهيد محکوم کنيد به‌خاطر عمل‌کرد خاص يکی از نمايندگان‌اش در يک دوره‌ی زمانی؟ اگر بر آن مبناست، کل سلطنت را می‌شود محکوم کرد همان‌طور که کل جمهوری را می‌شود محکوم کرد. مگر در حال حاضر يک نظام جمهوری نداريم؟ پس جمهوری بايد بد باشد. حالا جواب جمهوری‌خواه اين است که اين جمهوری آن جمهوری‌ای که ما می‌گوئيم نيست؟ خوب بنده هم آن نظام پادشاهی‌ای که می‌گويم نظام پادشاهی‌ای که شما می‌گوئيد بد است، نيست. من هم به همان اندازه می‌توانم بگويم از جمهوری شما می‌ترسم. وقتی که ذات جامعه ديکتاتورطلبی و ديکتاتورسازی است، فرم‌اش ديگر مسئله نيست. مسئله فرهنگ آن جامعه است نه مسئله‌ی نظام. بايد درست فکر کنيم. مگر مردم نروژ يا سوئد کوته‌فکرند که نظام پادشاهی داشته‌اند. از قضا بيش‌تر مخالفين نظام پادشاهی در کشورهای سلطنتی پناهنده هستند. تمام چپ‌های ما در کشورهايی مثل نروژ و سوئد پناهنده هستند. اگر مونارشی بد است چرا نرفته‌اند به کره شمالی و يا کوبا؟

ولی نظام پادشاهی ما يک نظام ديکتاتوری بود!
- خوب من هم همين را دارم می‌گويم. شما مرا بر اساس افکار خودم و رفتار خودم می‌خواهيد قضاوت کنيد يا اين که فکر می‌کنيد به شکل ژنتيکی بنده تفکرات و سياست و شرايط زمان پدرم را به ارث برده‌ام؟ راست‌اش را بخواهيد من سی سال است که بايد جواب اين سئوال را بدهم. واقعا ديگر از اين سئوال خسته شده‌ام. آخر کمی فکر کنيد؛ عاقلانه فکر کنيد. بنده پنجاه سال‌ام است. از نسلی هستم که هفت سال بعد از سال ۳۲ و مصدق و داستان ملی‌شدن نفت به‌دنيا آمده‌ام. نصف جمعيتی که امروز در ايران هستند اصلا زمان انقلاب به‌دنيا نيامده‌بودند. آيا مشکل يک جوان چهارده ساله‌ی امروزی ايران اين است که مثلا ۶۰ سال پيش حزب کمونيست در آن سال‌ها چه مشکلی با پدرم داشته و يا مشکلات امروزی مملکت مسئله‌ی اوست؟ قضاوت گذشته و شرايطی که بوده، خوب و بدش به بنده ربطی ندارد. بنده معرف نظرات خودم هستم. آدم خودم هستم و يک حداقل توقع عاقلانه دارم. به همان اندازه که شمای نوعی خوش‌تان نمی‌آيد که قضاوت کسی از شما برمبنای کار والدين‌تان و يا کسی ديگر باشد، کار مرا قضاوت کنيد.


اين فرق می کند، نظام شاهنشاهی يک نظام موروثی بود، شما وارث آن نظام هستيد و برای رسيدن به آن تلاش می‌کنيد. به‌عنوان وارث آن نظام موظف هستيد که به مردم توضيح دهيد که چه برخوردی با عمل‌کرد گذشته و آن نظام داريد و سوال از شما در مورد گذشته و پدرتان به معنای...
- نه به تازه‌گی، بلکه بنده سی سال است که راجع به گذشته اظهارنظر کرده‌ام. اين حقيقت را هم قبول کنيد. مسئله اين است که ما فرهنگی داريم که سلطنت‌طلب دوآتشه يک دقيقه نمی‌آيد يک خط از حرفی که يک کمونيست می‌زند را بخواند تا اصلا بداند چه می‌گويد، برعکس آن هم صادق است. اين آن فرهنگی است که از قبل يک پيش‌داوری دارند بدون اين‌که حتی به خودشان زحمت دهند يک بار دو خط بخوانند تا ببينند طرف چه می‌گويد قبل از اين‌که به شکل سطحی عکس‌العمل نشان دهند. چون مثلا می‌گويد به رگ غيرت‌ام برمی‌خورد و يا يک عقده‌ای در من هست. اين برخورد شايسته‌ی يک جامعه‌ی مدرن و مترقی نيست. اين برخورد بسيار عقب‌افتاده و ابتدايی است. پس تعجب نبايد کرد که در اين شرايط به آن آينده‌ای که می‌خواهيم نتوانيم برسيم. چون با اين نوع برخورد نشان داده‌ايم که اصلا تمدن‌اش را نداريم. اين را بايست در خودمان ايجاد کرده‌باشيم. به اين خاطر است که من امروز می‌گويم جريان سبز، جريانی است که پيش‌داوری از قبل ندارد؛ می‌گويد نگاه می‌کنم، بررسی می‌کنم، قضاوت می‌کنم، بعد نظرم را می‌دهم. نه اين‌که جدٌم به من گفته چون ديروز فلانی به من سيلی زد تو هم بايستی برعليه‌اش باشی. اگر چنين بود می‌بايست فرانسه و آلمان هنوز در جنگ می‌بودند.

مکانيزم اتحاد چيست؟
- در پاسخ به مسئله‌ی اتحاد، حرف من داشتن يک مکانيزم هم‌آهنگ و معرف يک خواسته‌ی جمعی و فرامسلکی سياسی است. ما الآن با يک مشکل ملی روبه‌رو هستيم. مسئله‌ی آزادی، مسئله‌ی دمکراسی، فقط محدود به خواسته‌ی يک طيف يا گروه يا حزب خاص کشور ما نيست. کليت جامعه‌ی ايران در نبود فضای آزادی و دمکراسی و حقوق بشر لطمه می‌بيند؛ حالا می‌خواهد کارگر باشد، کشاورز باشد، زن باشد، کُرد باشد، بلوچ باشد، بهائی باشد، مسلمان باشد يا يک لائيک و يا آته‌ئيست باشد. اين نتيجه‌ی مستقيم نظامی است که حتی به يک معمم شيعه‌ی اثناعشری هم رحم نمی‌کند مثل آقای بروجردی که اکنون در زندان شکنجه‌اش می‌دهند؛ وای به‌حال بقيه. تا زمانی که نتوانيم در کشورمان به حکومتی، نظامی، قانونی که تضمين‌کننده‌ی حقوق کليه‌ی مردم ايران باشد و کوچک‌ترين تبعيضی، از هر لحاظ، نسبت به هيچ شهروند اين مملکت قائل نشود، برسيم؛ انگيزه‌ی خدمت به آن مملکت و در قالب آن مملکت ماندن را سست می‌کنيم و از بين می‌بريم.

اولين قدم عملی برای اتحاد چيست؟
- حرف من اين است که، آقايان و خانم‌هائی که سال‌هاست از يک ديد حزبی، مسلکی، ايدئولوژيکی به قضايا برخورد کرده‌ايد و هرگز نخواسته‌ايد فراتر از گروه‌بندی‌های فکری خودتان پل ديالوگ به سوی ساير جريانات، حتی مخالف تفکر خودتان بزنيد؛ امروز کشوری مثل آلمان فرصت اين را می‌دهد احزاب مختلف و تفکرات مختلف ايرانی در سايه‌ی آزادی، دور هم گردآيند و حرف خودشان را بزنند، روسری را روی سرشان بگذارند يا نگذارند؛ چرا در مملکت خودمان اين موضوع را پياده نکنيم! تا ابد می‌خواهيم در آلمان بمانيم و به هم‌ديگر فحش دهيم؟ يا برويم زودتر مملکت‌مان را آزاد کنيم؟ بعد از اين‌که خانه را ساختيم سر رنگ موکت و ديوار دعوا کنيم. اول آن خانه را بسازيم. اول آن آتش را خاموش کنيم، و برسيم به آن مرحله که حق رأی را به شهروندان ايرانی برگردانيم؛ حق رأيی را که اکنون ندارند. بعد ادعا کنيم که راه من بهتر است يا راه تو. آن را هم در نهايت بايد به انتخاب گذاشت. فايده‌اش چيست که بنشينيم تا ابد و بگوئيم حرف من از حرف تو درست‌تر است؟ چه‌گونه می‌خواهيد ميزان‌اش را بسنجيد؟ فارغ از اين‌ها، اگر از من امروز بپرسيد که تمايل مردم ايران به چيست می‌گويم قاعدتا به آزادی و حقوق بشر؛ چون اين موضوعی جهانی است. ما که تافته‌ی جدابافته از يک آرژانتينی يا يک ميانماری يا يک هلندی که نيستيم. اين ديگر يک موضوع بشری است. تا زمانی که فضای باز سياسی در ايران نباشد، تا زمانی که شما نتوانيد مناظره‌ی عمومی داشته‌باشيد، نمی‌توانيد افکار عمومی را عملا بسنجيد و ميزان بگيريد. هيچ‌کس نمی‌تواند اين ادعا را بکند. برای همين می‌گويم اولين دغدغه‌ی ما بايستی هرچه زودتر رسيدن به آن فضای باز سياسی باشد؛ به حق انتخاب باشد. اين می‌تواند دستور کار هر حزب و هر ايدئولوژی‌ای باشد.
اتحاد بر مبنای اين تفاهم است که رأی خودت را در جيب خودت داشته‌باش، جمهوری‌خواه می‌خواهی باشی، مشروطه‌خواه می‌خواهی باشی، چپ می‌خواهی باشی، باش و بمان! اصلا مسئله‌ی ما امروز اين نيست. مسئله‌ی ما اين است که تا روزی که بنده، شما و ديگری نتوانيم در مملکت خودمان، در يک قالب دمکراتيک، رأی خودمان را بدهيم، نمی‌توانيم نظرات خود را پيش ببريم. بالاخره اکثريت می‌برد ولی حق اقليت هم حفظ باشد؛ اين را فقط در نظام‌های دمکراتيک سراغ داريم. اول به آن برسيم بعد بگذاريم مردم انتخاب کنند. بالاخره مردم رأی می‌دهند، يا حزب شما می‌برد يا حزب من. الآن وقت دعوا سر حزب و اين‌که چه کسی می‌خواهد رئيس جمهور و يا نخست وزير شود نيست. ما اول بايد از مرحله‌ی گذار از اين رژيم بگذريم و زمينه‌ی آن را فراهم کنيم. بنا بر اين من می‌گويم برويم اين حق را در مملکت خودمان پياده کنيم. برای رسيدن به آن‌جا، هيچ جريانی با هر ادعائی که داشته‌باشد به تنهائی نمی‌تواند اين کار را انجام دهد. رژيم جمهوری اسلامی تصادفی نيست که همه کار کرده تا هرگز نگذارد چنين اتحادی بين نيروهای مخالف خودش در بخش بزرگ اپوزيسيون دمکراتيک به‌وجود آيد. به هر ترفندی که بخواهد دست زده، پول هزينه کرده، آدم‌ها را خريده، نفوذ کرده... مسلما اين کارها را خواهد کرد. در مقابل‌اش ما چه‌کار بايد بکنيم؟ يا می‌توانيم آب به آسياب جمهوری اسلامی بريزيم يا در مقابل بگوئيم که اين‌جای‌اش را کور خوانده‌ای، اين‌جا ما در تله نمی‌افتيم، اين‌جا ما می‌دانيم بازی از چه قرار است. ما کار خودمان را انجام می‌دهيم، در مقابل‌ات هم می‌ايستيم. اگر از راه ساده نخواهی از حکومت پائين بيائی، پائين‌ات می‌کشيم. نه با جنگ، نه با انقلاب، نه با کودتا ولی برمبنای يک سياست مقاومت مدنی و به‌دور از خشونت. چرا اين را می‌گويم؟ به‌خاطر اين‌که اين تغيير پديده‌ی خيلی مهمی است، بدون مشارکت مستقيم نيروهای انتظامی همين رژيم، اين انتقال به‌دور ازخشونت مشکل خواهد بود. اين جزو فاکتورهائی است که بايد درنظر بگيريم. وقتی که مردم می‌شنوند «مرگ بر جمهوری اسلامی»، خيلی‌هائی که در همين رژيم جمهوری اسلامی خسته‌اند و کاره‌ای هستند فکر می‌کنند که نکند ما هم جزو اين «مرگ» هستيم. آيا وقتی می‌گوئيم «مرگ بر جمهوری اسلامی»، به اين معناست که اين نظام و حکومتگران‌اش مشکل ايجاد کرده‌اند يا اين‌که می‌گوئيم هر کس که در اين رژيم هست هم بايستی با آن پائين رود؟ فکر نکنيد مهم نيست. آن پاسدار، آن بسيجی، مردد است و نمی‌داند پای‌اش را کجا بگذارد، از سوی ديگر نمی‌داند چه جای‌گزين‌اش است، کدام نيرو و چه تشکلی؟ بنابراين هنوز اين را لمس نمی‌کند. نهايت امر اين است که می‌گويد من کمی از دستور سرپيچی می‌کنم ولی هنوز به اين سو نمی‌آيد. آن تکنوکرات يا بوروکراتی که در بخش ادارات حکومتی است می‌گويد تکليف من چه می‌شود؟ به دست غربی‌ها بيندازيم؟ آمريکائی‌ها بيايند ايران را هم به هم بريزند و مثل عراق همه را از کار بی‌کار کنند؟ نه، اين را هم نمی‌گوئيم. ما می‌گوئيم نه، دنيا دخالت نکند، ما به دنيا می‌گوئيم از ديد ابزاری بيائيد به ما کمک کنيد. از نظر تکنولوژی حمايت کنيد. فضای رسانه‌ای را در جائی که رژيم فشار می‌آورد کم کنيد يا بيش‌تر کنيد. مثلا وقتی که نوکيا و زيمنس برای جلوگيری از مبارزات مردم تکنولوژی به رژيم می‌فروشند، ضدش را شما می‌توانيد بدهيد.

چگونه بايد پيش رفت؟
- ... اولين شرط، امکان ايجاد فضای انتخابات آزاد در ايران است و اولين شرط انتخابات آزاد اين است که من حق داشته‌باشم بگويم: رفراندوم بر سر «جمهوری اسلامی آری يا نه». تکليف‌مان را با اين رژيم از طريق دمکراتيک مشخص کنيم. اگر باور داريم که اکثريت مردم ايران خواهان اين رژيم نيستند، طبيعی است که مرحله‌ی بعدی، پيش‌بينی نظام بعدی است. انتخاب يک مجلس مؤسسان، در آن دوران گذار؛ يک حکومت موقت بايستی تشکيل شود، يک دولت موقت، يک دولت ائتلافی برای اداره‌ی امور موقت کشور در يک زمان حداکثر يک سال‌ونيمه. در اين فاصله احزاب سياسی تشکيل می‌شوند، مطبوعات آزاد هستند، مردم ايران دائم از بحث‌های احزاب سياسی آگاه خواهند شد و شرايط انتخابات اولين مجلس مؤسسان که برای پرداختن به تعريف و طرح قانون اساسی‌ی آينده‌ی نظام دمکراتيکی که می‌خواهيم و اميدوارم مبتنی بر منشور جهانی حقوق بشر باشد؛ فراهم می‌شود. اگر بخواهم نظرخاص خودم را بگويم، دو قانون اساسی که از نظر متن ۹۹ درصدش مشابه است؛ يکی در قالب مشروطه‌ی پادشاهی، يکی در فرم جمهوری و نهايتا با جزئياتی متفاوت درانتخابات رياست جمهوری، يا فرض کنيد نخست‌وزير به معرض رأی عمومی گذاشته می‌‌شود و در يک رفراندوم ثانوی، آن قانون اساسی پيشنهادی و فرم نهائی‌اش از طريق رفراندوم دوم تثبيت شده و تعيين نوع نظام و محتوای آينده نظام از اين طريق تصويب می‌شود. مرحله‌ی آخر، فاز انتخابات اولين مجلس دمکراتيک نظام جديد خواهد بود و انتخابات تشکيل اولين دولت حکومت جديد. احزاب سياسی هم همان‌طور که گفتم در يک سال‌ونيم آماده‌گی يارگيری‌ها و تبليغات‌شان را داشته‌اند.

چه تفاوتی بين اين جنبش و انقلاب سال ۱۳۵۷ می‌بينيد؟
- اين جنبش بر خلاف سال ۱۳۵۷ تيری در تاريکی نيست، که مثلا فعلا از شر شاه خلاص شويم بعد ببينيم چه می‌شود. هم‌اکنون نصف بيش‌تر مخالف‌های پدرم، جريانات چپ ديروز، دارند انگشت خودشان را گاز می‌گيرند که عجب خاکی به سر خودمان ريختيم. برويد بپرسيد. خيلی‌هاشان را من خودم می‌شناسم. تفاوت با سال ۵۷ اين است که من خودم از استاد دانشگاه تهران شنيده‌ام که می‌گفت عکس خمينی را در ماه ديده‌است! می‌خواهيد ديگر به شما چه بگويم؟ من به اين مردم و توان و قابليت و پتانسيل‌شان اعتقاد دارم. عقل سليم يک راننده‌ی تاکسی در ايران امروز به صد تا استاد دانشگاه ديروز ما می‌ارزد! عقل‌اش به واقعيات جامعه‌ی ما بيش‌تر می‌رسد. چون اين واقعيات را مستقيما چشيده‌است.

۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

گفت‌وگوی اشپيگل با شاهزاده رضا پهلوی

برگردان از الاهه بقراط

به پدرم ايراد می‌گرفتند که بودجه‌ی زيادی را خرج تسليحات می‌کند. ولی چرا؟ پاسخ‌ اين چرا را بعدها صدام حسين با حمله خود به ايران داد! اگر تهديد عراق وجود نمی‌داشت، ما نيز به يک ارتش آن‌چنان قوی نيازی نمی‌داشتيم. پدرم مطلقا رنج مردم را نمی‌خواست. می‌گفت، اگر مردم می‌خواهند راه ديگری بروند، بايد راه را برای‌شان باز کرد. به همين دليل نيز کشور را ترک گفت. برای هر پسری دشوار است با انتقاداتی که به پدرش وارد می‌شود، کنار بيايد. و اگر پدر شما، شاه ايران باشد، چه بسيار دشوارتر.

مجله آلمانی اشپيگل اين شماره گاهنامه تاريخ خود را زير عنوان «از ابرقدرت دوران باستان تا حکومت مذهبی ملايان» در بيش از صد صفحه به ايران اختصاص داده است. در اين شماره که امروز ۳۰ مارس ۲۰۱۰ به بازار آمد، از اسطوره زرتشت تا دوران ملايان و دشمنی آنان با مدرنيته سخن می‌رود. بدون آنکه، بنا به تجربه، نسبت به همه اطلاعاتی که از سوی تهيه‌کنندگان اين مجموعه داده می‌شود، باور بدون پرسش وجود داشته باشد، برخی از مطالب آن که می‌تواند برای خوانندگان ايرانی جالب و روشنگر باشد، به تدريج ترجمه و در اختيار علاقمندان قرار خواهد گرفت. نخستين مطلب، گفتگوی نويسندگان اشپيگل با رضا پهلوی است که در پاريس صورت گرفته است.
گفتنی است، علاوه بر نکاتی که به عنوان شباهت‌های رژيم کنونی و رژيم پيشين در اين گفتگو از سوی پرسش‌کنندگان مرتب تکرار می‌شود، اساسا توجه به رضا پهلوی و برداشتن موانع از سر راه حضور سياسی وی در آلمان و نشست‌ها و کنفرانس‌های مطبوعاتی ايشان در اين کشور، به ويژه در چند ماه اخير، به همان دورانی شباهت دارد که مطبوعات غربی، از جمله اشپيگل که زمانی به «انجيل» آلمانی‌ها مشهور بود، در سال ۷۸ و ۷۹ ميلادی قلم خود را به سوی ديگری چرخاندند! و کيست که نداند در جوامع باز، نقش رسانه‌ها را در سياست نبايد دست کم گرفت! متن کامل اين گفتگوی را می‌خوانيد:


شاهزاده سيروس رضا پهلوی درباره سياست‌های پدرش، ايران به عنوان بازيچه قدرت‌های بيگانه و شورش مردم عليه رهبران اسلامی در تهران سخن می‌گويد.


اشپيگل: اعليحضرت، والاحضرت، عالی‌جناب... شاهزاده سيروس رضا پهلوی را که قرار بود به جانشينی پدر بر تخت طاووس تکيه زند، چگونه بايد خطاب کنيم؟


رضا پهلوی: اين موضوع برای من اهميتی ندارد. عناوين فرقی برای من نمی‌کنند. مهم، انديشه و مضمونی است که برای آينده سرزمين‌ام مطرح می‌کنم...


س:... سرزمينی که شما در سال ۱۹۷۸ ترک گفتيد.


ج: من تقريبا هجده ساله بودم که به آمريکا رفتم تا در تگزاس آموزش خلبانی ببينم. آن موقع فکر می‌کردم پس از يک سال برخواهم گشت.

س: وقتی پدر و مادرتان در سال ۱۹۷۹ جلای وطن کردند شما چه احساسی داشتيد؟


ج: می‌دانم که دلمشغولی پدر و مادرم در آن زمان رويدادهای روزانه ايران بود. فکر می‌کنم حتی اپوزيسيون نيز نمی‌توانست پيش‌بينی کند چه روی خواهد داد. در آن جنون انقلابی، پدرم کشور را داوطلبانه ترک کرد. او معتقد بود اين کار به سود کشور است. امروز، در يک فاصله سی ساله، بسياری از مسائل طور ديگری ديده می‌شود. همه چيز درست برعکس آنچه شد که مردم به خود وعده داده بودند. امروز نسل جوان در خيابان‌های ايران دمکراسی و جدايی دين و دولت را فرياد می‌زند. اين خواست‌ پيامد آن فساد و استبدادی است که با رژيم کنونی پيوند خورده است.


س: پدر شما نيز که از سال ۱۹۴۱ تا ۱۹۷۹ بر ايران حکومت می‌کرد، می‌بايست ايرادات مشابهی را می‌شنيد.


ج: در اوايل دهه بيست، هنگامی که پدربزرگ من به صحنه سياسی وارد شد، ايران يک کشور به شدت عقب‌افتاده بود. عملا هيچ نهادی جهت پيش راندن مملکت وجود نداشت. برای اين که بتوان کشور را مدرنيزه کرد و به جلو راند، بايستی تمامی وجوه زندگی بهبود می‌يافت. مهم‌ترين موضوع اين بود که در يک جامعه سنتی زير سلطه مردان، حقوق زنان را تقويت نمود و بر کيفيت برابری آنها با مردان و هم‌چنين توانايی شغلی آنها افزود. اين همه به تمامی مخالف موقعيتی است که امروز زنان ايران در رابطه با حکومت قرار دارند. بالا بردن سطح زندگی، آموزش، بهداشت، ثبات و امنيت مسائلی بودند که برای اکثريت مردم در درجه اول اهميت قرار داشتند و پدر من تحقق اين همه را وظيفه خود قرار داد.


س: ولی موفقيتی حاصل نشد.


ج: اين قضاوت خيلی شديد است. ولی می‌توان گفت که شايد او خيلی سريع می‌خواست يک جامعه ارباب و رعيتی را به يک کشور صنعتی تبديل کند. از سوی ديگر، روشنفکران می‌خواستند در تصميم‌گيری‌ها مشارکت داشته باشند که البته موفقيتی نداشتند. من شخصا معتقدم روند ليبراليزه کردن کشور به اندازه کافی سرعت نگرفت. بعلاوه، نيروهايی در کار بودند که الزاما منافع ملی را در نظر نداشتند. عناصری که با منافع خارجی پيوند تنگاتنگ داشتند.


س: منظورتان آمريکايی‌ها هستند يا شوروی‌ها؟


ج: منظورم نيروهای مارکسيستی هستند که زير تأثير اتحاد شوروی قرار داشتند. ما در جنگ سرد بسر می‌برديم. ايران در مرز بين غرب و شرق و زير فشار منافع متناقض آنها قرار داشت. هر دو طرف می‌خواستند در کشور نفوذ کنند. روشنفکران از اين موقعيت تحليل‌های بسيار سطحی داشتند.


س: آيا اگر در ايران آزادی عقيده وجود می‌داشت، ممکن بود انقلاب اسلامی روی ندهد؟


ج: عوامل متعددی می‌توانستند از انقلاب جلوگيری کنند. جامعه ما بر پيامدهای يک انقلاب مذهبی آگاه نبود. وقتی خمينی پای خود را بر خاک ايران گذاشت، ايران برايش مهم نبود. برای او مسئله بر سر تصور وی از يک اسلام انقلابی بود. همين اسلام انقلابی بود که خمينی قصد داست به سراسر جهان صادر کند.


س: فکر می‌کنيد روند امور کشور در زمان حکومت پدر شما، از چه زمانی به يک مسير اشتباه افتاد؟


ج: اواخر سالهای شصت و اوايل دهه هفتاد. در اين دوره انتظارات بيش از پيش بالا می‌رفت. يک نسل جيد وارد جامعه شده بود و اين خود حاصل بهبود شرايط آموزش بود. جوانان اين نسل از نظر مباحث روشنفکری بيش از نسل پيش مجهز بودند. هر چه بيشتر امکان دستيابی مردم به آموزش افزايش می‌يافت، به همان اندازه بيشتر خواهان آزادی می‌شدند. و از آنجا که اين خواست‌ها به جايی نمی‌رسيد، به دلسردی جامعه می‌انجاميد و در بطن آن ناآرامی‌ها را می‌انباشت. فشار تعيين‌کننده اما از خارج می‌آمد.


س: يعنی ايران بازيچه دست قدرت‌های بيگانه بود؟


ج: از نظر تاريخی ايران همواره يک طعمه فريبنده بود. و هنوز هم هست. فقط به اين نگاه کنيد که روسيه و چين و هم چنين آمريکا و اروپا چگونه به اين منطقه چشم دوخته‌اند. پشت همه اينها تفکرات استراتژيک نهفته است. ممکن است شکل حکومت‌ها تغيير کرده باشد، ولی توقعات آنها از ايران همان است که قبلا بود. ايران همواره کشوری خواهد بود که نگاه‌های طمعکار را به خود جلب می‌کند. ولی از همه اين تجربيات چه می‌توان آموخت؟ چگونه می‌توان ثبات را در کشور برقرار کرد؟ چگونه می‌توان سهم مردم را در تصميم‌گيری‌های سياسی به بهترين شکل تضمين کرد؟ به نظر من، تنها از طريق دمکراسی و آزادی. رهبری نظام کنونی تنها از بالا به پايين است. طبقه متوسط که می‌خواهد در سرنوشت کشور نقش داشته باشد، قلع و قمع می‌شود.


س: دقيقا همين ايراد را به پدر شما نيز می‌گرفتند.


ج: راست اين است که اهداف وی به درستی منتقل نشدند. مثلا به او ايراد می‌گرفتند که بودجه زيادی را خرج تسليحات می‌کند. ولی چرا؟ پاسخ‌ اين چرا را بعدها صدام حسين با حمله خود به ايران داد! اگر تهديد عراق وجود نمی‌داشت، ما نيز به يک ارتش آنچنان قوی نيازی نمی‌داشتيم.


س: می‌گويند پدر شما جدا از مردم بود و بيشتر وقت خود را در سن موريتس می‌گذراند تا در استان‌های ايران. جشن‌های نمايشی تخت جمشيد در سال ۱۹۷۱ منتقدان را بر آن داشت که ايراد بگيرند: پدر شما درست است که پادشاه ايران است ولی تماما غربزده است.


ج: فکر می‌کنم پدر من مشکلات مملکت خود را خوب می‌شناخت. و من اصلا اين جنجالی را که در غرب بر سر اين راه افتاد که ايران چطور تاريخ خود را جشن می‌گيرد، نمی‌فهمم. تنها بيست درصد از بودجه مربوطه خرج آن جشن شد. بخش اعظم آن بودجه صرف ساختن خيابان، بيمارستان و دو هزار و پانصد مدرسه شد. جشن‌های تخت جمشيد موقعيت خوبی را به دست داد که بتوان ايران را در نقشه جهان نماياند. آن جشن‌ها نوعی گفتگوی بين فرهنگ‌ها بود. طی آن جشن بود که برای نخستين بار رهبران همه مذاهب جهان در يک کنفرانس گرد هم آمدند.


س: ولی پدر شما تحمل اپوزيسيون مذهبی داخل خود کشور را نداشت.


ج: اگر اپوزيسيون آن دوران اينقدر گچسر نمی‌بود که با هر اقدامی مخالفت کند، و اگر حکومت آمادگی گفتگو می‌داشت، شايد همه چيز به شکل ديگری پيش می‌رفت. ولی روحانيت شيعه بر ضد نقش نوين زنان مقاومت می‌کرد. روشن است که وقتی شما چنان درجه رشد و پيشرفت مانند آن دوران ايران داشته باشيد، با چالش‌های بزرگی روبرو می‌شويد. در زمان حکومت پدربزرگ من هشتاد درصد جمعيت بی‌سواد بود. از سوی ديگر برای جمعيت روستايی بسيار دشوار بود که خود را با ريتم جديد جامعه هماهنگ کند. از آن سو، روشنفکران بيش از پيش خواهان مشارکت بودند. شکاف عميقی بين لايه‌های دهقانی و بورژوازی شهری وجود داشت.


س: و نفت اين شکاف بين دارا و ندار را بيشتر می‌کرد.


ج: خير، سطح زندگی به دليل نفت در همه جا بالا رفت. تنها نخبگان جامعه نبودند که به رفاه دست يافتند. حکومت يک برنامه آموزشی در پيش گرفت تا اين شکاف را پر کند. سپاهيان آموزش به سراسر کشور فرستاده شدند، و آموزش سراسری رايگان بود حتی در دانشگاه‌ها.


س: ولی شما نمی‌توانيد انکار کنيد که يک لايه کوچک خيلی خيلی ثروتمند شد و فساد سراسر کشور را فرا گرفت.


ج: اين در طبيعت تمامی جوامعی نهفته است که از چنين رشدی برخودار می‌شوند. شايد آن زمان در ايران نيز يک مشت کسانی بودند که ثروت انباشتند. ولی به امروز نگاه کنيد که چه همه به عنوان بخشی از نظام به انباشتن جيب خود مشغولند. ولی چگونه می‌توان مانع فساد شد؟ تنها از طريق استقرار دولت حقوقی و ليبراليزه کردن کشور.


س: در رژيم کنونی نيز روابطی حاکم است که زمانی به همين دليل به حکومت پدر شما ايراد می‌گرفتند، مانند شکنجه، اعدام و جاسوسی مردم. آيا پدر شما اين چيزها را مقرر کرده بود و يا دست کم اجازه داده بود؟ و يا اينکه ساواک خودش دولتی در دولت بود؟


ج: هر کسی اين را قبول دارد که يک حکومت به نهادی برای حفظ امنيت ملت نياز دارد. ولی آيا سوء استفاده از قدرت ممکن است؟ بله. آيا عناصری وجود دارند که حقوق بشر را زير پا بگذارند؟ بله. هيچ کس نمی‌تواند اينها را منکر شود. اما بدون اينکه قصد بزک کردن آن دوران را داشته باشم، روابط وحشتناک امروز با مناسبات پيشين مقايسه‌پذير نيست. حتی يک مورد تجاوز به حقوق مردم نيز خود بسيار زياد است.


س: آيا شما هرگز از پدرتان درباره حکومتش انتقاد کرديد؟


ج: تنها موردی که من امکان داشتم بتوانم نوعی بحث رو در رو با پدرم پيش ببرم در پايان زندگی وی و در تابستان ۷۹ بود که ما از يک کشور به کشور ديگر می‌رفتيم. اما وی از نظر جسمی بسيار ضعيف شده بود و در ژوييه ۱۹۸۰ درگذشت. مشکل بود که بتوان يک گفتگوی عميق را با او پيش برد. تازه من آن زمان اين اطلاعاتی را که در طول سی سال گذشته از گروه‌های مختلف هموطنانم درباره حکومت وی به دست آورده‌ام، نداشتم. برای هر پسری دشوار است با انتقاداتی که به پدرش وارد می‌شود، کنار بيايد. و ا گر پدر شما، شاه ايران باشد، چه بسيار دشوارتر.


س: آيا موقعيتی وجود داشت که شما از نظر انسانی به شدت به وی احساس نزديکی کنيد؟


ج: بله، در ايران بود. پدرم به شدت زير تأثير ايراداتی قرار گرفته بود که به وی وارد می‌شد. او مطلقا رنج مردم را نمی‌خواست. می‌گفت، اگر مردم می‌خواهند راه ديگری بروند، بايد راه را برايشان باز کرد. به همين دليل نيز کشور را ترک گفت. بسياری از منتقدان سرسخت وی اين حرکت پدرم را مثبت می‌شمارند. اما بعضی ايراد می‌گيرند که چرا نماند و مبارزه نکرد.


س: پدر شما اصلا شانسی در زورآزمايی با خمينی داشت؟


ج: مسلما مذهب دست بالا را داشت. از نظر شخصی اما خمينی کسی نبود. بيشتر مردم اصلا نوشته‌های او را نخوانده بودند. پديده‌ای که شکل گرفت، يک هيستری عمومی بود که ملت را به نوعی خلسه و نشئگی مذهبی فرو برد.


س: آيا پدر شما از اينکه آمريکايی‌ها او را خيلی سريع رها کردند، نااميد شده بود؟


ج: آنها تصميم خود را در ژانويه ۱۹۷۹ در کنفرانس گوادلوپ گرفتند. جيمی کارتر رييس جمهوری آمريکا طرفين خود يعنی والری ژيسکاردستن رييس جمهوری فرانسه، هلموت اشميت صدراعظم آلمان و جيمز کالاهان نخست‌وزير انگلستان را متقاعد ساخت که شاه ديگر ماندنی نيست و بايد پلی به سوی خمينی زد. يکی از مهم‌ترين تئوری‌های دولت وقت آمريکا اين بود که وجود يک کمربند مذهبی و اسلامی می‌تواند يک منطقه حفاظتی در برابر کمونيسم باشد. ولی بعد با يک رژيم انقلابی روبرو شدند که خيالات انقلابی خود را صادر هم می‌کرد! همين نکته بود که به جنگ ايران و عراق انجاميد و در آن، آمريکا به پشتيبانی از عراق پرداخت.


س: امروز نيز مانند آن دوران که خانواده شما کشور را ترک کرد، مردم در خيابان‌های تهران و شهرهای ديگر کشور به صدا در آمده‌اند. فکر می‌کنيد شورش کنونی به کجا خواهد انجاميد؟


ج: من معتقد نيستم جوانان ايران که در خيابان‌ها زندگی خود را قمار می‌کنند تنها به نتايج انتخابات اعتراض داشته باشند. موضوع بسيار فراتر از اينهاست: آنها برای آزادی مبارزه می‌کنند. نتيجه اين اعتراضات فروپاشی رژيم خواهد بود چرا که کارزار نافرمانی مدنی جامعه ايران به فلج کردن سياست داخلی کشور خواهد انجاميد. من اميدوارم به برقراری يک نظام پارلمانی و باثبات برسيم.


س: رابطه شما با مردم در داخل ايران تا چه اندازه تنگاتنگ است؟


ج: من با هموطنانم روزانه از طريق ويدئو، تلويزيون و يا ترجيحا از طريق اينترنت با کسانی که در سراسر ايران و هم چنين در جريان تظاهرات و اعتراضات فعال هستند، ارتباط دارم. من اين ارتباط را در تمامی سالهای گذشته داشته‌ام. اما حالا عميق‌تر شده است. ما تلاش می‌کنيم تا جايی که ممکن است بيشترين هماهنگی‌ها را با آنها داشته باشيم.


س: چه توقعی در زمينه پيشتيبانی‌های خارجی داريد؟


ج: جامعه جهانی و بين‌المللی تا کنون نشان نداده است که از مردم ايران در خواست آنها برای تغيير رژيم پشتيبانی می‌کند. سياست تاکنونی دولت‌های غربی، حفظ موقعيت کنونی بوده است.


س: آيا آلمان که به طور سنتی شريک تجاری ايران است، با رژيم تهران به نرمی برخورد کرده است؟


ج: به هر حال، هر کشوری بايد منافع اقتصادی خود را در نظر بگيرد. اما يک زمانی، لحظه‌ای می‌رسد که افکار عمومی و مسائل ا خلاقی در صدر قرار می‌گيرد. از همين رو خوشبختانه می‌توان گفت که بسياری از کشورهای غربی از جمله آلمان درباره نقض خشن حقوق بشر در ايران حرف می‌زنند. هم چنين به نظر من الان زمان آن رسيده که اين کشورها به دنبال گفتگو با اپوزيسيون باشند.


س: آيا اميدواريد يک روزی به ايران باز گرديد؟


ج: البته، ايران ميهن من است.


س: به عنوان وارث سياسی شاه يا به عنوان يک شهروند معمولی ايرانی؟


ج: اين را مردم ايران آن زمانی که در آزادی زندگی کنند، تعيين خواهند کرد.



شاهزاده رضا پهلوی، از شما به خاطر اين گفتگو سپاسگزاريم.